فقط به رنگ های زيبای پاييز فكرکنيد

 

 

فقط به رنگ های زيبای پاييز فكرکنيد

 

 

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

پاييز


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


نویسندگان

پاييز


پیوندها

خوش آمديد عزيزان
طراحي وب
آخرين بار
آرام ولي ساكت
وعشق برايم دام گذاشت
وقتی گريه می کردم
عشق پاييزی من
كاغذ كاهي
عشث فراتر از عشق
مبارزه باسرطان
عشق پنج حرفی
استاد بهزاد
منم تنهاترين تنهاي تنهايان دنيا
تو اتفاق تازه اي درچشم خيسم
مرگ يك اتفاق معمولي است
قصه ها دلتنگي هاي من
نوشته های يکی با دل تنگ
لولوی مهربان
باغ همسفران
ليبرتا
قالب هاي پرشين بلاگ

آرشیو وبلاگ

امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥


آمار وبلاگ

 

مشخصات

 
پشتيباني : PersianBlog
قالب :
Theme
     

 

برايم سخت است كه بگويم ؛نوروز مبارك ؛

نمي دانم ؛نو؛ روزداشته ايم ؟

در انديشه فرو مي روم

به كارنامه ام مي نگرم 

اما ......هرچه هست زير( ده )است

پس براي من نوروزي نيست

اما  من به همه  اين عيد را تبريك مي گويم

به آن هايي كه به من محبت كردند ..... در شادي و غم هايم شريك بودند

به آن هايي كه ..... قلبم را شكستند و بر روي شكسته هاي آن پاي كوبي كردند

به آن هايي كه فريبم دادند ......  احساساتم زا به بازي گرفتند 

به آن هايي كه دروغ گفتند ومن راست پنداشتم  

به همه آن هايي كه با حرفهايشان مرهم زخم هايم بودند

به آن هايي كه با حرفهايشان بر زخم هايم نمك پاشيدند

به همه آنها ....... مي گويم

بهارتان بارور ......... هنوز  با همه خوبي ها و بدي ها در قلبم جاي داريد

هنوز  دوستتان دارم

كه قلب من سراي عشق است

عيدتان مبارك

آدمك پارچه اي بي روح

با لباس و كفش قرمز مد سال

با لبخند سرد برلبان آراسته به زنگ  زرشگي

بشقاب هاي  شيريني و ميوه را جا به جا مي كند

ديس شيريني دردست مي گويد

بفرمائيد  ... بفرمائيد ....اين شيريني ها ...از ....تهيه شده كارش حرف ندارد

بفرمائئيد نوش جانتان

هياهوي حرف و خنده

هياهوي شكستن پسته و تخمه

در فضاي خانه پراكنده است

ادمك در رفت و امد است

بشقاب ها نيم خورده  شيريني و ميوه را به آشپزخانه مي برد

و به درون سطل آشغال مي ريزد

در بالاي سرش به آينه مي نگرد  كه آيا لباس و صورتش بي نقص است ؟

ناگهان در آئينه  

نگاه آزمندانه پسرك آدامس فروش

به شيريني هاي پشت ويترين !!!! نمايان مي شود

صورتش ترك بر ميدارد .......يك لحظه اشك در چشمان ريمل كشيده اش حلقه مي زند ...

اما نه .....آدمك حق ندارد فكر كند

نه ... نه ...

شالش را مرتب  مي كند

وبشقاب تميز مي آورد

بفرماييد .. بفرمائيد .. اين باقلوا را بخوريد .. ببينيد چقدر ترد و خوشمزه است

همچنالن صداي هياهوي شكستن تخمه و آجيل و صداي به به و چه چه ميهمانان فضاي خانه را آلوده كرده است

لبخند برلبان ادمك  ماسيده است

چون كه نمي تواند نگاه آزمندانه پسرك را به فراسوي ذهن خود بفرستد

راستی هم نظر بدید هم رو آگهی ها کلیک کنید !!! آخه من میخوام امسال مثل همه دنبال پول باشم

|+|

پيام هاي ديگران              ۱۳۸٦/۱/۱ - پاييز


كسي مرا به ميهماني فرا نمي خواند

گلي هستم در شوره زار

دست نوازشي برسرم نيست

باران رحمتي برمن نمي بارد

كي تا حال گل خرزهره را به ميهماني برده است ؟

چه كسي آن را به دوستي هديه داده است ؟

در كدامين مراسم

آراينده بوده است ؟

كدام ماشين عروسي را تزيين كرده است ؟

به آن بنگريد

گل هايش زيبا به مانند ستاره اي درخشان است

 اما ،  تنها و متروك در گوشه  مي ماند ، خشك مي شود .. در تنهايي خود اشك مي ريزد

و زيباييش غريبانه است

احساسش را درك مي كنم

هميشه دست نوازش برسرش مي كشم

چرا كه هم درديم

داشتم  پيام ها رو ميخوندم . ياد چهارشنبه سوري پارسال افتادم . يادم مياد اون وقت ها چهارشنبه  سوري رنگ و بوي خاص خودشو داشت . پريدن از روي آتش . فال گوش . آحيل مخصوص . هرچه بود زيبا و بدون سرو صدا بود . تنها صداي سوختن  آتش بود و هياهوي كساني كه از روي آن مي پريدند . زردي من از تو ، سرخي  تو ازمن . مدت هابود كه از روس آتش نپريده بودم . پارسال تصميم گرفتم  پس از سال ها يك بار ديگر اين سنت قديمي را تكرار كنم  و از روي آتش بپرم .

از روي آتش پريدم و امسال در ارديبهشت ماه پام شكست  آن وقت فهميدم كه چهارشنبه سوري هم بود چهارشنبه سور يهاي قديم

 

|+|

پيام هاي ديگران              ۱۳۸٥/۱٢/٢٢ - پاييز


حال من يک آدمک برفی هستم

تمام عمر .....

به دنبال كسي گشتم

كه سكوت هزار ساله ام را  بشكند

كه وجود يخ بسته از انجماد نامردمي هارا

ذوب كند

دستهاي مهربانش ، اشكهايم را .... بزدايد  .......

كه قلبم را به تپش اندازد ....

شانه هايش تکيه  گاه  رنج هايم باشد ..

رنج هاي هزار ساله ی  من  

اما .......

نيافتم

قلبي سرشار از محبت

قلب عاشق ....

دستان گرم و مهربان .....

آنگاه فهميدم كه ...

عشق  فقط

در زبان ها جاري است

به قلب راه ندارد

حال ..من يك ادمك برفي هستم

كه مي خندد....

 

 

|+|

پيام هاي ديگران              ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - پاييز


مسافر : کاظم کاظمی

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

كه حتي نديدم خاكسترت را

به دنبال دفترچه خاطراتت

دلم گشت هرگوشه سنگرت را

و پيدا نكردم در آن كنج غربت

بجر آخرين صفحه دفترت را

همان دستمالي كه پيچيده بودي

در آن مهرو تسبيح و انگشترت را

همان دستمالي كه يك روز بستي

به آن زخم بازوي هم سنگرت را

همان دستمالي كه پولك نشان شد

و پوشيد اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن  زدي با لطافت

به پيشانيم بوسه آخرت را

و باغربتي  كهنه تنها نهادي

مرا آخرين  پاره پيكرت را

و تا حال مي سوزم از ياد روزي

كه تشييع كردم  تن بي سرت را

كجا مي روي ؟ اي مسافر ! درنگي

ببر با خودت پاره ديگرت را

امروز نميخواهم شعر عاشقانه بگويم ... اما شايد عاشقانه ترين شعر را بگويم

امروز مي خواهم از حال و هواي شهرمان بنويسم

امروز ۴ شهيد ،  همراه با گل و پرچم سه رنگ در روي دوش مردم،  همراه باعطر گلاب

پرواز مي كردند . پرواز كنان به سوي جايي كه بايد آرام مي گرفتند .

وقتي آن هارا ديدم ، اشك در چشمانم جمع شد . سبكباران پرواز مي كردند  ..آن ها در اوج بودند و جسمشان نيز سبك ....

اما اشك من به  خاطر آن ها نبود ...چرا كه آن ها  به راه حق رفتند . اشك من براي اين بود كه چرا

اين عزيزان ، با وجود نارضايتي  دانشجويان بايد در دانشگاه دفن شوند ؟

چرا با آبروي اين  شاهدان هميشه شاهد بازي مي كنند ؟

چه چيز را مي خواهند ثابت كنند ؟

من دانشجو نيستم ......اما مي دانم كه دانشجويان ما ، در آن حال و هوايي نيستند كه اين مسئله برايشان قابل هضم باشد .

ما ميخواهيم چه كنيم ؟

چه تصميمي داريم ؟

ارزش اين شهدا بالاتر از اين نيست كه آلت دست گردند ؟

شايد من اشتباه مي كنم

از همه كساني كه وبلاگم  را مي خوانند خواهش مي كنم در اين مورد نظر بدهند و به لينك هايي كه دارند ارسال كنند . .

این متن را برای همه دوستانتان لینک کنید .

|+|

پيام هاي ديگران              ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ - پاييز


پيله تنهايي

پروانه اي بودم در پيله تنهايي خويش

 دلخوش با روياهاي شيرين

 در تصور جنگل هاي مه آلود

در روياي پرواز .....

غم تنهايي را

 با روياي گل هاي رنگارنگ

با انديشه صداي جويبار

تحمل كردم

منتظر ماندم

كه بيايي

كمكم كني ... تا پيله ام را بشكافي

و باهم ....پرواز كنيم

آمدي

با دست هاي پر زمهر 

با لبخندي مهربان

كه پيله ام بشكافي

قلبم مي تپيد ... منتظر بودم ... تنهاييم ، غمهايم به پايان برسد

اما ...ديدم كه تو پروازم را نميخواهي ...

كه عاشق  تارو پودم بودي

و آنگاه ....پروانه وجودم.... در پيله تنهاييم

به همراه روياهايم

نابود شد ....نابود شد.... نابود شد...

 

 

آنکس که ميگفت دوستم دارد عاشقي نبودکه به شوق من امده باشد

رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه ميرفت

صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان ميکردم ميگويد :

دوستت دارم

حالا من عاشق عشقم و دیگر او در خاطرم نیست

(( کاش خواننده شعرم بودی ))

((آيا شعر مرا ميخواني  ))

((باورم نیست که خواننده شعرم باشی ))

|+|

 

 

 

 

 

 

 

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد به وبلاگ دلتنگي هاي من خوش آمديد . نظر  يادتون نره
Select an item:

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران